مرجان

نظر سنجی لطفا تا آخر بخونین ((نفسای خودمو میگم ها))

سلااااااااااااااااام عزیزای دلم خوبین خوشین تپل مپلین جیگل میگلین چه خبلا بخدا شرمنده دیر آپ شدم خیلی دوست داشتم زودتر از اینا بیام پیشتون ولی خب ............. مهم نیس مهم اینه که همینجوری که بهتون قول داده بودم شعرایی که خودم خوندم رو گذاشتم رو وبلاگ امیدوارم خوشتون بیاد فقط کپی نکنین خواهش میکنم چون همینجوری که گفتم اینارو خودم نوشتم دوست دارم فقط واسه خودم باشه امیدوارم درک کنین میسی راستی نگفتم چرا اینارو گذاشتم رو وبلاگم راستشو بخواین واسه نظر سنجی دوست دارم شما دوستای گلم لطف کنین این شعرا رو بخونین و نظر خودتونو راجع به اونا واسم بگین فقط لطف کنین نظر راجع به هر شعر هست تو قسمت خودش نظر بدین ممنون دوستون دارم نفسای خودم

+ نوشته شده در  ساعت 3:37  توسط مرجان  | 

دل نوشته های من 3 (( اینو دیگه واقعا دوسش دارم عاششششششششقشم ))

عاشق شد و برای خودش یک کتاب سرود

مرجان که تا سه ماه پیش زنده بود

مرجان که تا سه ماه پیش مثل ما

مرجان که تا سه ماه پیش مثل رود

چشمانش سفید شد وآسمان سفید

دستانش بی حس شد و جاده ها کبود

 حرفی نداشت بگوید از عالم درد

روحی نداشت بگذرد از عالم وجود

مرجان رفت در سحرگاه آخرین سفر

با اولین ماشین بدون صدا و دود

این شعری که میخوانی او سروده است

مرجان که تا سه ماه پیش زنده بود






+ نوشته شده در  ساعت 3:9  توسط مرجان  | 

دل نوشته های من 2

بانوی آسمانی ام

کنار جاده ی ابریشم

پیله را پاره کردی

و طنین زیبای صدایت

روح جنگجوی خواب زده را

احضار کرد

و از نگاه تو

شمشیر او براق

و چشمانش روشن

خودت را بپوشان

                                                                                شاید امشب باران غم بیاید

و بشوید

نقره ی بوسه را

از گونه و پیشانی ات


+ نوشته شده در  ساعت 2:47  توسط مرجان  | 

دل نوشته های من 1

نمی دانم چه سرنوشتی مارا چشم در راه است

            که بر طبق قواعد در نیافتنی در ستاره هاست


شاید امشب من بمیرم

قربانی گلوله تو


شاید من در تلاطمماسه های زندگی

       باز هم به تو برخورد کنم


نمی دانم

              این دگر سخاوت شانس را می طلبد


ولی به هر روی هر آنچه هست خواهد آمد

ما در این هنگامه های روحانی زیستیم

جاییکه من خود را در عشق تو یافتم


و هم اکنون بدرود

و پروردگار با تو باشد



+ نوشته شده در  ساعت 2:6  توسط مرجان  | 

از طرز فکرت خوشم اومد...!

جانی کوچولو توی کلاس نشسته بود و داشت مسایل ریاضی را حل می کرد که معلم از او سوالی پرسید : اگه 5 تا پرنده روی یک شاخه ی درخت نشسته باشند و تو با تفنگت به یکی شون شلیک کنی چند تا پرنده می مونه؟
جانی : هیچی چون بقیه هم فرار می کنند!

معلم : نه! چهار تا پرنده می مونه ولی از طرز تفکرت خوشم اومد.

جانی کوچولو : منم یه سوال دارم . سه تا زن توی یک مغازه دارند بستنی می خورند. اولی بستی را لیس می زنه دومی گاز می زنه و سومی می مکه کدومشون ازدواج کرده اند؟

معلم : اونی که بستنی را می مکه!

جانی کوچولو : نه! اونی که حلقه ی ازدواج دستشه . اما از طرز تفکرت خوشم اومد...

+ نوشته شده در  ساعت 2:50  توسط مرجان  | 

یک داستان عجیب...!

یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » 

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» 


مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. 

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . 



راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید. 

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» 

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» 

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» 

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد. 

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است. و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد» 

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» 

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» 

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» 

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. 

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. 

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . 

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. 

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. 

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. 

















































…..اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

+ نوشته شده در  ساعت 2:44  توسط مرجان  | 

داستان جالب.حتما بخونید

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است: 
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟
+ نوشته شده در  ساعت 2:37  توسط مرجان  | 

زیبا ترین دختر نابینای جهان(عکس)

میریندا در مراسم انتخابی زیباترین دختران کور جهان در مکزیک در سال ۲۰۱۱ که اولین سال برگزاری زیباترین دختران کور جهان بود به عنوان زیباترین و برترین دختر کور جهان لقب گرفت. وی در گفتگو با شبکه نویستان مکزیک اعلام کرد که بزرگترین آرزوی وی این بود که روزی برای دختران کور هم مراسم برترین و زیباترین دختر کور جهان را بگیرند. اما وی هیچگاه فکر نمیکرد که به عنوان زیباترین دختر کور جهان انتخاب شود.
+ نوشته شده در  ساعت 2:35  توسط مرجان  | 

اس ام اس های جدید و توپ عاشقانه سری آخر

زندگی جیره ی مختصریست ، مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است ، مثل یک حبه قند ، زندگی را با عشق نوش جان باید کرد
………


جهان چیزی شبیه موهای توست ، سیاه و سرکش و پیچیده ، خیال کن چه بی بختم من ! که به نسیمی حتی جهانم آشوب می شود

……..


مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن / زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن / چندیست که احساس می کنم / عزیزتر از جان ما شده ای ، احتیاط کن

………


سرخ شد آیینه از هرم نگاه من و تو / بهتر از عشق کسی نیست پناه من و تو / هنر عاشقی امروز پسند همه نیست / که محبت شده اینگونه گناه من و تو

………


نگاه تو سیب است و من نیوتنی بیچاره ، بی خواب از کشف جاذبه


…….

منو ببخش که بی خبر تو خلوتت پا میزارم / مقصرش دلتنگیه ، من که گناهی ندارم

…….


کوتاهترین فاصله ها برای گفتن دوستت دارم یه لبخنده ، یه دنیا لبخند برای تو


…….

تسبیح نیستم اما نفسم را به شماره انداخته است شوق دستان تو

…….


تو با من باش و بگذار عالمی از من جدا گردد / چو یک دم با تو بنشینم ، دل از هر غم رها گردد

……..


دردم از دیدار توست / دل فقط بیمار توست / شادی عشق و امید / هدیه ی چشمان توست

یه عالمه اس ام اس عاشقانه جدید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2:2  توسط مرجان  | 

اس ام اس های جدید خیانت و نامردی

من ،با کناری ات
کنار نمی آیم !
کنار می روم ……
.
.
.
همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!
گفتم:می دونم!
گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!
گفتم: می دونم!
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !
… گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم
.
.
.
از درد دوست نداشتن هایت گفتم
خیانت را تجویز کردند
گویا این آسان ترین راه عاشقی است . . .
.
.
.
بودم!
دیــــــــــــدم با دیگری شـــادتری
.
رفتــــــــــم
.
اس ام اس های جدیـــــــدتر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2:1  توسط مرجان  | 

مطالب قدیمی‌تر